|
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف
|
17 سال گذشت....
17 سالی که هر روز سر ساعت 5/6 با صدای ساعت زنگ دار ، همراه با سلام و درود ویژه ای که نثار ارواح خواهر و مادر مخترع ساعت زنگ دار می کردم، بیدار شدم.....
صبحانه های هول هولکی.... لباس پوشیدن های بر عکسکی....
سر صف مدرسه مثل سربازان ارتش سرخ پای کوبیدن بر زمین.... صبح به خیر مسلمان... صبح به خیر با ایمان..... هر روز و هر روز و هر روز با مرگ بر تمام دنیای متمدن و آزاد گفتن شروع کردم....
وا مصیبتا که چه سرباز نافرمانی از آب در آمدم....
هر روز و هر روز از مدرسه برگشتن با حلقه ای چسب نواری که بر زنگ مردم می زدیم و فرار می کردیم و از دور پشت درخت ها ایستادن و گوش دادن به صدای زنگی که بند نمی آمد..... صاحبخانه هایی که حتی چندین بار تا دم در می آمدند.........
پشت تیر برق کوچه های تنگ و خلوت مخفی شدن و غش غش خندیدن به بوسه های جوانان عاشقی که میعاد گاهشان توسط گستاخ ترین موجودات ممکنه مورد تعرض قرار می گرفت....
کنکوری بودن... به هزار ها بهانه ، دلیل و برهان ، توی اتاق حبس شدن... جداول زمان بندی برای درس خواندن ... که همه و همه صرف خواندن کتاب جنگ و صلح یا هر کتاب قطور دیگری که شامل وقت گذرانی در جوار تولستوی ، برشت یا کافکا می شد. و تمامی سوالات فلسفی زندگی که باید در همان زمان هپروت که به جای درس خواندن خیره به دیوار سفید مقابل می شدم ، به پاسخ می رسید...
کمبود وقت همیشگی و عدم هماهنگی با جداول زمانی کاظم خان قلم چی ... هشتصدو هفتادو نمی دونم چی چی.... هشتادو شش هشتادوشش... کانون فرهنگی آموزش .......
استرس های شب های متوالی پشت کنکور که حتی اکوان دیو را هم مبتلا به ریزش پشم تدریجی می کرد ....
و بالاخره.... دانشگاه
این دانشگاه لعنتی که ما برای رخنه (!!) در آن این فشار شدید اضطراب و استرس را تحمل کردیم .. ولی بعد از ورود ما هر چپرچلاغی بدون کنکور داخلش شد.
این محل کسب معرفت و علم... مبدا تحولات... که به هم سلولی افرادی مثال ایشا، هوشبام ، خودم و بسیاری دوستان دیگر منتهی شد. و نتایج آن چه بود جز :
رفت و آمد های هر روزه بی حاصل.... بیشی از ربع روز را در میان جاده ها چشم دوختن به همه آنها که انگار فقط یک بار برای همیشه از کنارت میگذرند....

جز اینکه ما هر روز و هر روز حداقل از لحاظ خوراکی تا حد مرگ خوش گذرانی کنیم؟ زنده باد اصغر پهلوان ،اکبر جوجه ، جعفر آقا دیزی سنگی و دوغ گاز دار با معرفی دانیال (!) آقا ولی ، فریدون کبابی ، فالوده دستی زیر کوه ، عباس کوبیده ، کافی شاپ دادی ( با همه ی منو) ، اسنک سرپایی جلوی دانشگاه و باقی .

و ما در این مدت تا می توانستیم درس خواندیم (!!!) و کارهای آزمایشگاهی انجام دادیم....
خوب تینا ... از اول.... یه دور بگو... چی به چی وصل شد؟!

بد نیست یادی از پر حرفی های سر کلاس .... اسم شهر بازی کردن ها سر کلاس آمار ، اقتصاد مهندسی ،فیزیک مدرن ،گزارش نویسی مهندسی ، کنیم...
کلاس آمار و محاسبات...جلسه هفتم.... تنها جلسه عدم غیبت اینجانب که تنها پس از 15 دقیقه حضور توسط استاد با جمله " برو بیرون... دیگه حق نداری تا آخر ترم بیای تو این کلاس ...." اخراج شدم.(جدا استاد فکر کرد من از این محبتش احساس ندامت می کنم؟! )
قضییه تابستان 82 .... کلاس فیزیک 2 ، که به علت پر حرفی های دوستمان مهرزاد.ن ! من ، ایشا، پژمان ، ممد ، کاوه از کلاس اخراج شدیم که همگی به استثنا ایشا که به استاد پول داده بود ، با نمره 8 روی برد مواجه شدیم. در این میان بد نیست مجددا یادی از هوشبام کنم که جهت فردین بازی و تنها نگذاشتن ما در ترم آینده روز امتحان دست به عملیات انتحاری حذف اختیاری زد.
در شکل زیر نمایی از کلاس درس ما مشاهده میشود ، با توجه به عکس استاد پشت چراغ های رنگی که از دور پیداست مشغول تدریس بر روی تخته ی سیاه دیده می شود.

چه بسیار روزها که به آرزوهای بعضی دوستان که در فنجان زیر مشاهده می کنید از ته دل نخندیدیم:

بد نیست یادی هم از دوران کار آموزی من در یکی از منظم ترین مراکز دولتی ، دنیای بزرگ ارتباطات .... کنیم... انضباط خشک و غیر قابل تحمل موجود در محیط به وضوح در عکس پیداست:

و من در نهایت با سر افرازی کامل... در حالی که جز جرثومه ای لگد مال شده توسط اساتید بی رحم و شفقت ، چیزی نبودم فارغ التحصیل شدم

پس از فارق التحصیلی ابتدا فکر مهاجرت آزارم می داد.... اما چون آرزوها و آمال بسیاری برای آینده کشور مان داشتیم و ید بسیار طولایی در دفاع از احساسات ناسیونالیستی داشتیم ضمنا چندین بار اقدام برای باز پس گیری قسمت های اشغال شده وطن از جمله هرات ، گرجستان ، ترکمنستان ، بین النهرین، بحرین و .... داشتیم تصمیم به ماندن گرفتیم

در مرحله بعدی برنامه ریزی برای ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و جستجو برای منابع و مراجع ،آموزشگاه های معتبر در این زمینه پرداختیم

برای جلوگیری از پدیداری نتیجه تلاش ها در زمینه فوق لیسانس و آبروریزی در نزد آشنایان ، ناچارا پس از جستجوی بسیار در مکان مناسبی به اشتغال خواهیم پرداخت
