|
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف
|

باید توی آرشیو تو می گشتم تا دوباره پست سال قبلت که بعد از بازی فوتبال ایران نوشته بودی ... پرچم ایران... بچه ای که از شرم اینکه مبادا مادرش پرچم ایران رو تنش کنه زار زار گریه میکرد رو ، پیدا می کردم ، قسمت هایی از همون بهترین شروع می شد برای بازی وطن من (!) که توپش رو شوت کردی به زمین من.
ما ملت عجیبی هستیم به دست خودمون چیزی رو نابود می کنیم بعد سرشار از احساسات نوستالژیک اشک در چشم به مرثیه نابود کرده هامون میشینیم. همه اون چیزی که این قدر به عشقش دست و پا میزنیم رو ترک می کنیم بعد شروع می کنیم در مرثیه جدائیش غزلها ساختن
برای فرار از این واقعیت که نقشی در ساختن وطن خودمون نداریم مثل متجاوزی خودمون رو به زور جا میدیم در دنیایی که مرزی در آن نیست و شروع می کنیم به استناد بر این که " هر چه انسان به میهنش کمتر وابسته باشد بالغ تر و قوی تر است ، دنیا عاجلانه رو به سوی جهانی شدن می رود و ما را وطنی جز این جهان بدون مرز نیست "
در این کابوس که ما و آزادی انگار در هیچ افقی قرار نیست به هم برسیم در نسیان این حقیقت که بیداری همان قدر که متفاوت از شیرینی رویاها ست به همان اندازه متفاوت با کابوس هاست.
شاید بهتر بود به جای وطن وطن کردن دوباره مرور می کردیم که حقوق... حریم... و حرمت انسان ها یعنی چه؟
تا به این برسیم که ابتدایی ترین حقوق انسان یعنی حق آب و خاک ، یعنی عشق به آب و خاک ، به وطن
و این حرمت باید اون قدر زیر پا قرار بگیره تا در طلب حقوق اولیه ی دیگری حق اصلی تری رو پایمال کنی (جدای اونها که از ترس جان و مال و طمع زر بیشتر جلای وطن می کنن )
و اینجاست که به انتخاب می رسی ... بین اینکه انسان ریشه دار و با هویت ملی باشی یا انسان سرگشته و اصطلاحا جهان شمول؟
تعلق داشتن به جامعه انسانی اجبار نیست ، یه امر عادی و طبیعیه همون طوری که زندگی نه اجباره و نه اختیار ،تنها جبری که توی زندگی همیشه هست جبر مبارزه با بدی هاست ( و لعنت بر این بدی ها که همیشه از پیش تعیین شده ) حتی اگه این مبارزه سر انجامی جز شکست نداشته باشه
امروز ما...
یا باید مهاجر باشی ... که در بهترین نوعش آوارگی گلوریال ... مثل شبحی بی ریشه همیشه سرگردان که مجبوری برای زندگی جدید ، توجیهات تصنعی خلق کنی
یا باید مثل ما تنها یک گروگان باشی ... گروگان ملیتت ... گروگان هموطنانی که حتی به بازمانده های استخوان های اونهایی که جان و خون به پای این وطن ریختن این روز ها یه به تمسخر نگاه می کنن یا به نفرت . و بیشتر از اونکه گروگان ملیت خود باشیم گروگان تاریخی شدیم همه تمامیت خواهی ، که در بهترین وجه حتی اگر رو به سرکرده طلبی نرفته باشه زمینه ساز سرکردگی دیگران شده . از همه تلخ تر گروگان خود بودن ... گروگان این احساس تعلق
اما گروگان بودن ما از همون کابوس هاست که مطمئنم روز به بیداری می رسه
این پست رو به دعوت دوست خوبم محمد عابدزاده نوشتم .
در ادامه دعوت می کنم از دوستان عزیزم جادی ، مانا نیستانی ، آرش بهمنی ،پرواز، نوشین برادران ، علی لطفی و ربابه اشکوری و امیر حسین ( این یکی رو هنوز اجازه ندارم لینکشو بذارم )