تبليغاتX
نجوا های کلاغ سیاه
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف

 

دورسو ازولا نام  فیلمی اسیت به همین عنوان. روایت پیر مردی که با مرگ همسرش  از روستا به شهر مهاجرت کرده تا به مدد همزیستی در کنار فرزندانش درد فراق همسر را فراموش کند. اما زندگی پر هیاهوی شهری نه تنها مجال همراهی انان را نمی دهد بلکه پیرمرد را گرفتار هراس هر روزه ای برای مواجه با محیط پیرامون میسازد. در میان زندگی ماشینی  وقوانین منسوخ شده ی انسانیت چون گمشده ای به دنبال همه انچه که سالهاست  به عدم پیوسته به جستجوست... شاید به دنبال  مبهوماتی که ساکنین شهر ان را تنها در کتاب هاشان دیده اند. و تنها اشفتگان شوریدگان و مجانین ادعای تجربه ی ان را دارند. در خاتمه  راهی جز بازگشت طبیعت نمی یابد..بازگشت به خانه ی دور افتاده خویش و همدمی با تنها یادگار دوران حیات همسر که چیزی جز شکوفه های گیلاس نیست.

این روزها همه ی ما تبدیل به اوزالا هایی شدیم که پیوسته به جستجوی ارمانشهر گمشده مان به جستجوییم. و دریغ که هر چه بیشتر می جوییم کمتر می یابیمش.

اوزالا های کتاب خوان پیشنهاد من به شما عضویت در شبکه ی good read!!

 

پ ن :

معلمی شغل انبیاست..... وای بر ملتی که بر انبیا ...؟
+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 14:51  توسط کلاغ غرغرو  | 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 23:27  توسط کلاغ غرغرو  | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ