|
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف
|
میان دوهزارو اندی سال که افتخار میکنیم بهش....
صدای سم اسب هایی که به زمین کوبیده شد... فریاد های وحشیانه ی سپاهیان ...خونهای ریخته شده به حق و نا حق....
کوه های جمجمه و چشم های از حدقه بیرون امده... دستهای بریده شده. شمشیر نادر... عدل مظفر... شایدهم کمی قبل تر ....
گیرم که بوده یکی حاکم بین صدها و شاید هزاران... که سنگی نوشته بر پایه ی عدل....
برای وقتی که خود برگ تاریخ شدیم...
سرزمینی که رئیس جمهورش دور سرش هاله ی نور می دید...
مردمانش توی خیابان کورس مرگ می گذاشتند...
قهرمانان ملیشون دوپینگی از اب در میومدند...
هنرمندانش برای اینکه نقش پریان رو ایفا کنند با دیو همخوابه می شدند...
و مردمانش با خواندن کتاب و نه حتی لحظه ای اندیشه ای از ان خود دچار سندروم خود فرهیخته بینی می شدند...
ما... جز برگه ای سیاه از ازین تاریخ چیز دیگری نخواهیم بود
پانوشت: امروز اینجا یکساله شد