تبليغاتX
نجوا های کلاغ سیاه
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف

میان  دوهزارو اندی سال که افتخار میکنیم بهش....

صدای سم اسب هایی که به زمین کوبیده شد... فریاد های وحشیانه ی سپاهیان ...خونهای  ریخته شده به حق و نا حق....

کوه های جمجمه و چشم های از حدقه بیرون امده... دستهای بریده شده. شمشیر نادر... عدل مظفر... شایدهم کمی قبل تر ....

گیرم که بوده یکی حاکم بین صدها و شاید هزاران... که سنگی نوشته بر پایه ی عدل....

برای وقتی که خود برگ تاریخ شدیم...

سرزمینی که رئیس جمهورش دور سرش هاله ی نور می دید...

مردمانش توی خیابان کورس مرگ می گذاشتند...

قهرمانان ملیشون دوپینگی از اب در میومدند...

هنرمندانش برای اینکه نقش پریان رو ایفا کنند با دیو همخوابه می شدند...

و مردمانش با خواندن کتاب و نه  حتی لحظه ای اندیشه ای از ان خود دچار سندروم خود فرهیخته بینی می شدند...

ما... جز برگه ای سیاه از ازین تاریخ چیز دیگری نخواهیم بود

 

پانوشت: امروز اینجا یکساله شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:43  توسط کلاغ غرغرو  | 

بی ارمانیم بد دردیه ها.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 13:49  توسط کلاغ غرغرو  | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ