تبليغاتX
نجوا های کلاغ سیاه
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف
 

براي ماناي عزيز…

هيج وقت يادم نمي رود …يكي از روزهاي پاييز سال 80 در چشمم به يك مجله تازه افتاد ، مجله اي به نام دوست كه طرح روي جلدش برايم خيلي آشنا و صميمي به نظر آمد ، بله … كار مانا نيستاني بود . كارهاي مانا را هميشه دوست داشتم و آثارش را در هاي مختلف دنبال مي كردم . طرحهايش را از روزنامه ها مي بريدم و براي خودم آرشيوي از كارهايش درست كرده بودم .

 مجله دوست را خريدم …خوشحالي ام بيشتر شد وقتي ديدم چهارصفحه وسط مجله داستانيست مصور و دنباله دار از مانا …چقدر قشنگ و دوست داشتني بود…نمي دانستم مانا نيستاني در زمينه داستان مصور براي كودكان هم كار مي كند. آن روز يكي از مهمترين تصميمات زندگي ام را گرفتم …كار با مطبوعات كودك .

مجموعه اي شامل طرح و نوشته طنز كار كرده بودم ، تصميم گرفتم آن را به دفتر مجله ببرم به اميد اينكه خوششان بيايد و چاپش كنند . براي من افتخاري بود كه در مجله اي كار كنم كه مانا هم آنجا كار ميكند. كارهايم را به دفتر مجله بردم و خوشبختانه مورد قبول قرار گرفت . اين بزرگترين شانس براي من بود تا از اين طريق بتوانم مانا را ببينم  و از نزديك با او آشنا شوم …. اين اتفاق افتاد . طي اين 5 سال هميشه به دوستي با مانا افتخار كرده ام وهميشه از راهنماييهايش در كشيدن طرحهايم استفاده كرده ام .  مانا برايم يك استاد دوست داشتني و دلسوزبوده كه طي اين مدت چيزهاي زيادي از او آموخته ام .

از روز پنجشنبه 25 خرداد 85 طبق عادت هر هفته به كيوسك مطبوعاتي مي روم و مجله دوست را مي خرم . مثل هميشه اولين كاري كه مي كنم به سراغ داستان دنباله دار مانا مي روم در وسط صفحه … نيست !…بعد از 5 سال اين اولين بار است! دلم ميگيرد …

مي دانم دل بچه ها هم گرفته است ، مي دانم بچه هاي زيادي در سراسر ايران كارهاي قشنگ مانا را دنبال مي كنند و با آنها زندگي مي كنند و هر هفته منتظر داستانهاي قشنگش هستند . تصور اينكه بايد يك هفته را بدون ديدن شخصيتهاي داستانهاي مانا و اتفاقات جالب و غير قابل پيش بيني آنها  پشت سر بگذارم عذابم مي دهد . يك هفته بدون ريزه ، بدون شاخ طلا ، نيكي ، بيژبيژ، مش كامبيز….دلم براي همشان تنگ شده … دلم براي مانا تنگ شده…

كاش بچه ها دانستند مانا نيستاني كه هر هفته برايشان شادي مي آورد حالا در حال سپري كردن بدترين روزهاي زندگيش است … كاش بچه ها مي توانستند كاري بكنند … كاش مي توانستم كاري بكنم …

مانا نيستاني و مهرداد قاسمفر حدود يك ماه است كه در بازداشت به سر مي برند، به اتهامي كه حتي فكرش را هم نمي كردند …كاش به عذرخواهي هاي چندين باره آنها بابت اين اشتباه سهوي توجه شود …كاش مانا و مهرداد را آزاد ببينيم ...

كاش…

داريوش رمضاني

كامبيز ….دلم براي

كامبيز ….دلم براي

 

برايم يك استاد

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 19:26  توسط کلاغ غرغرو  | 

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ