|
کلاغ سیاه با حیرت به خود می نگرد در دشت پوشیده از برف
|
تظاهر میکنم که ترسيدهام
تظاهر میکنم به بُنبَست رسيدهام
تظاهر میکنم که پير، که خسته، که بیحواس!
پَرت میروم که عدهای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...!
دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفتهاند
و سکوت ... سايهاش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم میرود خانهی خودِ من است
از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايیست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چقدر ...
نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خستهی خراب
از خوابِ زندگی میلرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحتام، راضیام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسودهی سايه به آفتاب برگردم.
پ ن: زنده ام هنوز.... باید یک بخشی بسازم مثل رود راوی... به نام با این ها زنده ام.. با سید علی صالحی... و بعضی چیزهای دیگری که...
زندگی اگر مبارزه با شرایط پیش رو نباشه.. همیشه تلاشی جهت برآورده کردن آرزو هاست... دریغا که در اکثر سرزمین های دنیا بدیهیات زندگی جز محال هاست.
دعوت شدم توسط دوست خوب و نازنینم هزاران نقطه ، به مرور آرزو های محالم.
1 - آرزو دارم زمان متوقف بشه ، و کتابهایی که تا حالا نوشته شده و جز لیست باید بخوانم های من هر روز و هر روز اضافه میشن رو بخونم ( چیزی حدود شش هفت هزار جلد دیگر !) وقتی همه رو خوندم دوباره زمان شروع به حرکت کنه و از اون به بعد فقط ترجمه های جدید و تازه های نشر رو در پیش رو داشته باشم ( البته بازهم به نظرم سالی یکبار از این فرجه های توقف زمان احتیاج داشته باشم)
2 –یک روز صبح که از خواب بیدار میشم، بهم بگن دیشب که خواب بودی ، کره زمین مثل جور چین جابه جا شده و ایران دیگر در خاورمیانه نیست ( البته اصل قضییه که ...!!)
3 – ریشه کنی کامل جهل ، فقر ، خشونت ، ظلم و بیماری ها ( ولی از همه بیشتر جهل ) و اینکه اون سازمان ملل آرمانی که سالهاست توی ذهن اکثر ماست قدرت حکومت بر دنیا رو به دست بگیره تنها برای برقراری آزادی و صلح در همه دنیا
4 – بعضی از عزیزانی که از دست دادم ، دوباره به عالم حیات برگردن ، بسیاری از دوستان و بستگان ... همین طور هیچکاک و میخائیل بولگاکف ! ( البته اونها برگردن نه اینکه من برم اونور !)
5 - زمان به عقب برگرده و در کنسرت پاریس zucchero خواننده مورد علاقم که همراه با پاوراتی ، کینگ سالامون ،چب مامی ، کران بریس ، رونان کیتینگ و بسیاری دیگر برگزار شد ، شرکت کنم.
6 –بازهم زمان به عقب برگرده ،و دوباره آقای توانا سردبیر نشریه اخبار ادیان بشه ، حاضرم قسم بخورم که اینبار دیگه به هیچ وجه تنبلی نکنم حتی اگه باز هم صاحب امتیاز ابطحی باشه ( حالا که محاله از این قول ها میدم البته !)
7 – دوران کودکی همیشه آرزو داشتم بعضی از شخصیت های کارتونی که دیوانه وار دوستشون داشتم زنده و قابل لمس بودن ، مثل دانلد داک ، لوسیفر ، بلیم ( من میدوووووونستم ) وینی پوه و آقا مخمل گربه خونه مادر بزرگه ( دست بر قضا این یکی نمونه زندش موجوده !)
بی دلیل نیست که مولوی میگه: ای جوان آرزو خواهی هم اندازه خواه!!
در ادامه دعوت میکنم از دوستان دیگرم : پرواز ، رود راوی ، مرثیه های خاک ، قزل آلا ، مزرعه حیوانات ، دندان پزشک کاذب ، هذیان وایشا .
تورم .... انتخابات...
تورم ... شورای امنیت...
تورم ... خداحافظ فیدل...
تورم ... بنزین 400 تومانی
تورم ... قطعنامه ی سوم...
تورم ... شورش مردم تبت
تورم... خداحافظ دنیای تصویر... هفت.. و همه آنچه حداقل برای خیال بود
تورم ... و بالاخره رکورد زدم و یک شماره شهروند را قبل از انتشار شماره بعدی کامل خواندم
تورم ... بدون مسکن 22
تورم ... سردار نماز خوان
تورم ... تورم تورم حتی برای کتاب خواندن
تورم ... صحت خواب جناب خاتمی
تورم ... داریوش رمضانی
تورم ... از خاتمی بیشتر می ترسم تا اصول گراها ...ترجیح دادن کسانی که موضع معینی در مقابلت دارند ، عجیب که نیست ... هست؟
تورم ...و جایزه اول فستیوال هندوستان برای داریوش ...و حساب ارزی داریوش که بابت تحریم های کاغذ پاره ها قابل استفاده نیست.. .
تورم ... نسل کشی ضحاک ... نسل کشی در غزه ... بغداد ... تیمور شرقی ... دارفور...
تورم ... اقلیت بد دهن های بی تربیت (مثل من ) که تنها نماینده ی بی تربیت شان اعلمی رد صلاحیت می شود.
تورم ... حلاج هم شبلی داشت... شما چطور آقای سروش؟
تورم ... از بلاگفا متنفرم...
تورم ... از فیدل و سیگارهای برگش هم همین طور... از قذافی و موهایش هم
تورم ... روز هایی هست که زندگی با نمام قدرتش یک نه بزرگ خواهد گفت... امان از وقتی که روز ها تبدیل به هفته.. هفته ها... ماه ها و ....
تورم ... این روز ها چه چیز های عجیبی که نمی بینم، یکی در بلاگش چه قربان صدقه ها برای دکتر ابراهیم یزدی ننوشته بود و عجیب اینکه کلی توی بالاترین رای آورده بود.... لعنتی... لعنتی بلاگر که نه... لعنتی یزدی
تورم ... و تاریخ ... تاریخی که فقط می خوانیم ... یا از ما خواهند خواند... ولی هیچگاه نخواهیم نوشت
تورم ... تحریم ماهی قرمز ... خودزنی... تعصب کور تا کجا؟ تا کجا؟
تورم ... نظریه نقطوی (ر.ک.پانوشت )
تورم ... یا آدم ها دیوانه اند یا من... یا من دیوانه ام یا آدم ها .... یا هر دو....
تورم .... فرهاد رهبر ... گلی ترقی ... مجید مجیدی... سعید ابو طالب...
تورم ... صادقانه بگم ... دلم برات خیلی سوخت داریوش !!
پانوشت: آئین نقطوی که بنیانگذار آن محمود پسیخانی (مرگ 831 ) بود ،بر این باور بود که عمر عالم به چهار دوره مستقل شانزده هزار ساله تقسیم می شد که در مجموع شصت و چهار هزار سال می گردید ، و هر دوره شانزده هزار ساله خود به دو دوره هشت هزار ساله ، که هشت هزار سال اول با ظهور حضرت آدم و هفت مرسل دیگر که آخرین آنها حضرت محمد بود ، پایان یافت. هشت هزار سال دوم با ظهور محمود به عنوان نخستین مبین ( نه مرسل ) که منشا زمینی و اومانیستی دارد و جسم او ترکیبی از اجزاء اجساد حضرت محمد و علی (ع) است . و محمد نیز به عنوان موعود آخرالزمان بشارت او را داده بود ، آغاز شد.نقطویان مانند اغلب ادیان مشرق زمین برای زمان قائل به مبداء و آغاز بودند و اعتقاد به حرکت ادواری تاریخ داشتند ، همچنین آنان اصل آفرینش عالم را از خاک می دانستند.
۱ - این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
۲- می گن که خواجوی کرمانی چهل سال روی سجاده به عبادت نشسته بود به نیت مشاهده ی خدا ، هر چه که بیشتر عبادت می کرد بیشتر از دیدن پروردگار محروم می شد. تا اینکه بعد ازچهل سال عبادت بی وقفه از شدت خستگی چهل ساله (!!) از حال می ره و توی خواب خدا رو ملاقات می کنه . حالا شده حکایت ما ... می ترسم که آخرش برای رسیدن به این آرزو های محال (!!) از حزب اعتدال و توسعه یا اصول گرایان اصلاح طلب ( این دیگه با اسمش منو کشته ) حاجت بگیریم.
۳-الف ابن... ابن بن .. که آ ابن من الابن ابینا... وقتی شد چهل دلار... اما حالا که صد دلار....
یه بابای خیری بیاد یه تیر بزنه تو مخ من بلکه خلاص شم
۴- من هنوزم آهنگ آخرNEVER HOOD رو به محسن نامجوی شما ترجیح میدم.
پانوشت: این وبلاگ امروز سه ساله شد.

باید توی آرشیو تو می گشتم تا دوباره پست سال قبلت که بعد از بازی فوتبال ایران نوشته بودی ... پرچم ایران... بچه ای که از شرم اینکه مبادا مادرش پرچم ایران رو تنش کنه زار زار گریه میکرد رو ، پیدا می کردم ، قسمت هایی از همون بهترین شروع می شد برای بازی وطن من (!) که توپش رو شوت کردی به زمین من.
ما ملت عجیبی هستیم به دست خودمون چیزی رو نابود می کنیم بعد سرشار از احساسات نوستالژیک اشک در چشم به مرثیه نابود کرده هامون میشینیم. همه اون چیزی که این قدر به عشقش دست و پا میزنیم رو ترک می کنیم بعد شروع می کنیم در مرثیه جدائیش غزلها ساختن
برای فرار از این واقعیت که نقشی در ساختن وطن خودمون نداریم مثل متجاوزی خودمون رو به زور جا میدیم در دنیایی که مرزی در آن نیست و شروع می کنیم به استناد بر این که " هر چه انسان به میهنش کمتر وابسته باشد بالغ تر و قوی تر است ، دنیا عاجلانه رو به سوی جهانی شدن می رود و ما را وطنی جز این جهان بدون مرز نیست "
در این کابوس که ما و آزادی انگار در هیچ افقی قرار نیست به هم برسیم در نسیان این حقیقت که بیداری همان قدر که متفاوت از شیرینی رویاها ست به همان اندازه متفاوت با کابوس هاست.
شاید بهتر بود به جای وطن وطن کردن دوباره مرور می کردیم که حقوق... حریم... و حرمت انسان ها یعنی چه؟
تا به این برسیم که ابتدایی ترین حقوق انسان یعنی حق آب و خاک ، یعنی عشق به آب و خاک ، به وطن
و این حرمت باید اون قدر زیر پا قرار بگیره تا در طلب حقوق اولیه ی دیگری حق اصلی تری رو پایمال کنی (جدای اونها که از ترس جان و مال و طمع زر بیشتر جلای وطن می کنن )
و اینجاست که به انتخاب می رسی ... بین اینکه انسان ریشه دار و با هویت ملی باشی یا انسان سرگشته و اصطلاحا جهان شمول؟
تعلق داشتن به جامعه انسانی اجبار نیست ، یه امر عادی و طبیعیه همون طوری که زندگی نه اجباره و نه اختیار ،تنها جبری که توی زندگی همیشه هست جبر مبارزه با بدی هاست ( و لعنت بر این بدی ها که همیشه از پیش تعیین شده ) حتی اگه این مبارزه سر انجامی جز شکست نداشته باشه
امروز ما...
یا باید مهاجر باشی ... که در بهترین نوعش آوارگی گلوریال ... مثل شبحی بی ریشه همیشه سرگردان که مجبوری برای زندگی جدید ، توجیهات تصنعی خلق کنی
یا باید مثل ما تنها یک گروگان باشی ... گروگان ملیتت ... گروگان هموطنانی که حتی به بازمانده های استخوان های اونهایی که جان و خون به پای این وطن ریختن این روز ها یه به تمسخر نگاه می کنن یا به نفرت . و بیشتر از اونکه گروگان ملیت خود باشیم گروگان تاریخی شدیم همه تمامیت خواهی ، که در بهترین وجه حتی اگر رو به سرکرده طلبی نرفته باشه زمینه ساز سرکردگی دیگران شده . از همه تلخ تر گروگان خود بودن ... گروگان این احساس تعلق
اما گروگان بودن ما از همون کابوس هاست که مطمئنم روز به بیداری می رسه
این پست رو به دعوت دوست خوبم محمد عابدزاده نوشتم .
در ادامه دعوت می کنم از دوستان عزیزم جادی ، مانا نیستانی ، آرش بهمنی ،پرواز، نوشین برادران ، علی لطفی و ربابه اشکوری و امیر حسین ( این یکی رو هنوز اجازه ندارم لینکشو بذارم )
17 سال گذشت....
17 سالی که هر روز سر ساعت 5/6 با صدای ساعت زنگ دار ، همراه با سلام و درود ویژه ای که نثار ارواح خواهر و مادر مخترع ساعت زنگ دار می کردم، بیدار شدم.....
صبحانه های هول هولکی.... لباس پوشیدن های بر عکسکی....
سر صف مدرسه مثل سربازان ارتش سرخ پای کوبیدن بر زمین.... صبح به خیر مسلمان... صبح به خیر با ایمان..... هر روز و هر روز و هر روز با مرگ بر تمام دنیای متمدن و آزاد گفتن شروع کردم....
وا مصیبتا که چه سرباز نافرمانی از آب در آمدم....
هر روز و هر روز از مدرسه برگشتن با حلقه ای چسب نواری که بر زنگ مردم می زدیم و فرار می کردیم و از دور پشت درخت ها ایستادن و گوش دادن به صدای زنگی که بند نمی آمد..... صاحبخانه هایی که حتی چندین بار تا دم در می آمدند.........
پشت تیر برق کوچه های تنگ و خلوت مخفی شدن و غش غش خندیدن به بوسه های جوانان عاشقی که میعاد گاهشان توسط گستاخ ترین موجودات ممکنه مورد تعرض قرار می گرفت....
کنکوری بودن... به هزار ها بهانه ، دلیل و برهان ، توی اتاق حبس شدن... جداول زمان بندی برای درس خواندن ... که همه و همه صرف خواندن کتاب جنگ و صلح یا هر کتاب قطور دیگری که شامل وقت گذرانی در جوار تولستوی ، برشت یا کافکا می شد. و تمامی سوالات فلسفی زندگی که باید در همان زمان هپروت که به جای درس خواندن خیره به دیوار سفید مقابل می شدم ، به پاسخ می رسید...
کمبود وقت همیشگی و عدم هماهنگی با جداول زمانی کاظم خان قلم چی ... هشتصدو هفتادو نمی دونم چی چی.... هشتادو شش هشتادوشش... کانون فرهنگی آموزش .......
استرس های شب های متوالی پشت کنکور که حتی اکوان دیو را هم مبتلا به ریزش پشم تدریجی می کرد ....
و بالاخره.... دانشگاه
این دانشگاه لعنتی که ما برای رخنه (!!) در آن این فشار شدید اضطراب و استرس را تحمل کردیم .. ولی بعد از ورود ما هر چپرچلاغی بدون کنکور داخلش شد.
این محل کسب معرفت و علم... مبدا تحولات... که به هم سلولی افرادی مثال ایشا، هوشبام ، خودم و بسیاری دوستان دیگر منتهی شد. و نتایج آن چه بود جز :
رفت و آمد های هر روزه بی حاصل.... بیشی از ربع روز را در میان جاده ها چشم دوختن به همه آنها که انگار فقط یک بار برای همیشه از کنارت میگذرند....

جز اینکه ما هر روز و هر روز حداقل از لحاظ خوراکی تا حد مرگ خوش گذرانی کنیم؟ زنده باد اصغر پهلوان ،اکبر جوجه ، جعفر آقا دیزی سنگی و دوغ گاز دار با معرفی دانیال (!) آقا ولی ، فریدون کبابی ، فالوده دستی زیر کوه ، عباس کوبیده ، کافی شاپ دادی ( با همه ی منو) ، اسنک سرپایی جلوی دانشگاه و باقی .

و ما در این مدت تا می توانستیم درس خواندیم (!!!) و کارهای آزمایشگاهی انجام دادیم....
خوب تینا ... از اول.... یه دور بگو... چی به چی وصل شد؟!

بد نیست یادی از پر حرفی های سر کلاس .... اسم شهر بازی کردن ها سر کلاس آمار ، اقتصاد مهندسی ،فیزیک مدرن ،گزارش نویسی مهندسی ، کنیم...
کلاس آمار و محاسبات...جلسه هفتم.... تنها جلسه عدم غیبت اینجانب که تنها پس از 15 دقیقه حضور توسط استاد با جمله " برو بیرون... دیگه حق نداری تا آخر ترم بیای تو این کلاس ...." اخراج شدم.(جدا استاد فکر کرد من از این محبتش احساس ندامت می کنم؟! )
قضییه تابستان 82 .... کلاس فیزیک 2 ، که به علت پر حرفی های دوستمان مهرزاد.ن ! من ، ایشا، پژمان ، ممد ، کاوه از کلاس اخراج شدیم که همگی به استثنا ایشا که به استاد پول داده بود ، با نمره 8 روی برد مواجه شدیم. در این میان بد نیست مجددا یادی از هوشبام کنم که جهت فردین بازی و تنها نگذاشتن ما در ترم آینده روز امتحان دست به عملیات انتحاری حذف اختیاری زد.
در شکل زیر نمایی از کلاس درس ما مشاهده میشود ، با توجه به عکس استاد پشت چراغ های رنگی که از دور پیداست مشغول تدریس بر روی تخته ی سیاه دیده می شود.

چه بسیار روزها که به آرزوهای بعضی دوستان که در فنجان زیر مشاهده می کنید از ته دل نخندیدیم:

بد نیست یادی هم از دوران کار آموزی من در یکی از منظم ترین مراکز دولتی ، دنیای بزرگ ارتباطات .... کنیم... انضباط خشک و غیر قابل تحمل موجود در محیط به وضوح در عکس پیداست:

و من در نهایت با سر افرازی کامل... در حالی که جز جرثومه ای لگد مال شده توسط اساتید بی رحم و شفقت ، چیزی نبودم فارغ التحصیل شدم

پس از فارق التحصیلی ابتدا فکر مهاجرت آزارم می داد.... اما چون آرزوها و آمال بسیاری برای آینده کشور مان داشتیم و ید بسیار طولایی در دفاع از احساسات ناسیونالیستی داشتیم ضمنا چندین بار اقدام برای باز پس گیری قسمت های اشغال شده وطن از جمله هرات ، گرجستان ، ترکمنستان ، بین النهرین، بحرین و .... داشتیم تصمیم به ماندن گرفتیم

در مرحله بعدی برنامه ریزی برای ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و جستجو برای منابع و مراجع ،آموزشگاه های معتبر در این زمینه پرداختیم

برای جلوگیری از پدیداری نتیجه تلاش ها در زمینه فوق لیسانس و آبروریزی در نزد آشنایان ، ناچارا پس از جستجوی بسیار در مکان مناسبی به اشتغال خواهیم پرداخت

حالا که لینک دهی شده به وبلاگ جدید عمو جادی هم سری بزنین... هنوز هم معتقدیم.. جهان با تلاش من و شما جای بهتری خواهد شد ![]()
اینجا دیگه جای ما نیست.....
اره خوب... مشکل اینه که هیچ جای دیگه هم جایی برای ما نیست.
تولدم مبارک![]()